سعدى

130

بوستان ( فارسى )

* * * ندانى كه باباى كوهى چه گفت * به مردى كه ناموس را شب نخفت برو جان بابا در اخلاص پيچ * كه نتوانى از خلق رستن به هيچ « 1 » 2720 كسانى كه فعلت پسنديده‌اند * هنوز از تو نقش برون ديده‌اند چقدر آورد بندهء حورديس * كه زير قبا دارد اندام پيس نشايد بدستان شدن در بهشت * كه بازت رود چادر از روى زشت حكايت شنيدم كه نابالغى روزه داشت * به صد محنت آورد روزى بچاشت به كتّابش آن روز سائق نبرد * بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد 2725 پدر ديده بوسيد و مادر سرش * فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وى گذر كرد يك نيمه‌روز * فتاد اندرو ز آتش معده‌سوز بدل گفت اگر لقمه چندى خورم * چه داند پدر غيب يا مادرم ؟ چو روى پسر در پدر بود و قوم * نهان خورد و پيدا بسر برد صوم كه داند چو در بند حق « 2 » نيستى * اگر بىوضو در نماز ايستى ؟ 2730 پس اين پير از آن طفل نادانترست * كه از بهر مردم بطاعت درست كليد در دوزخست آن نماز * كه در چشم مردم گزارى دراز اگر جز به حق ميرود جاده‌ات * در آتش فشانند سجاده‌ات حكايت سيهكارى « 3 » از نردبانى فتاد * شنيدم كه هم در نفس جان بداد پسر چند روزى گرستن گرفت * دگر با حريفان نشستن گرفت 2735 بخواب اندرش ديد و پرسيد حال * كه چون رستى از حشر و نشر و سؤال ؟ بگفت اى پسر قصه بر من مخوان * بدوزخ درافتادم از نردبان

--> ( 1 ) . بربست هيچ . ( 2 ) . خود . ( 3 ) . رباخوارى .